|
|
||
|
امروز بعد از مدتها .بعد از ۳ سال سختی و گمراهی و اضطراب و وحشت مرگ و مردن هر روزه هستم. حس می کنم که هستم. البته نه مثل ترم ۲و۴ لیسانس. اون سالها آرامش و با تمام وجودم حس می کردم.یه جورایی پرواز می کردم.اما الان تازه متولد شدم. تازه بعد از ۳ سال گم شدن پیدا شدم.
الهی ترا به اندازه ی خلقتت شکر. به قول شاعر: هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کی را وقوف نیست که سرانجام کار چیست.
تا اینجای عمرم تنها چیز با ارزش و مهمی که با تمام وجودم درک کردم و برای آموختنش تاوان سختی را دادم و هنوز نگران اینم که خدا نبخشیده باشدم اینست که تا می توانم پاک باشم و مبرا از گناه. دور از هر آنچه او نمی خواهد، که او غلط می داند، که او حرام می داند.آنگاه بنشین و ببین که همان او چه ها که برایت نمی کند. هم علمی به تو عطا می کند که در هیچ دانشگاهی نخوانده ای و هم آرامشی نصیبت می کند که دلت می خواهد پرواز کنی. استادمون می گه عید حقیقی هر انسانی روزیه که گناه نکنه اون لحظه است که آدمی سراپا شور می شود و نشاط.و این عید بهترین عید هاست.
پی نوشت: - بذارید یه عیدی بهتون بدم: حضرت امام در مشهد از آقای نخودکی می خوان که به ایشون علم کیمیا و یاد بدن .آقای نخودکی به ایشون میگن که قول می دید تا از این علم سوء استفاده نکنید امام جواب رد می دن. آقای نخودکی میگن بگذارید چیزی به شما یاد بدم که عین کیمیاست: بعد از هر نماز ابتدا ۳ صلوات بفرستید و بعد ۱ بار تسبیحات اربعه را بگویید و بعد ۳ بار سوره توحید را بخوانید و بعد آیه ۲و۳سوره طلاق را از (و من یتق الله... فهو حسبه) را بخوانید و در آخر آیه اول آیة الکرسی را بخوانید. - پیشاپیش سال نو همتون مبارک انشا الله که سال خوبی داشته باشید.
+
تاريخ شنبه 20 اسفند1390ساعت 11:54 قبل از ظهر نويسنده الهام
|
ـ يادش آرامم مي کند. حياتم مي دهد. زنده ام مي کند.شاديم مي بخشد. يادش يعني: خود زندگي. يعني خود بودن تا بينهايت بي تو جانا دمي قرار نتوانم کرد ابو السعيد بوالخير ـ الهي ترا شکر به خاطر: ـ شوق پرواز مرا ياد او مي اندازد. ياد شيطنتهايش. اعتقاداتش. ياد سيزده بدر سال 79 و تيکه پرانيهايش. ياد دست نوشته هاي دوران دبيرستانم که پر بودن از خاطره ي روزهاي آمدن او به خانه ي ما. شهاب حسيني در اين فيلم عجيب شبيه اوست. خصوصا آن قسمت که گوش بچه هايش را به خاطر بازيگويشان ميگيرد. هنوز هم همان شيطنت را دارد وقتي به هم مي رسيم تا لحظه ي خداحافظي تيکه نصيب هم مي کنيم. ـ پست قبلي دوستي (آرام بی قرار) خيلي زيبا مرا راهنمايي کرد. خيلي عالي. بسيار بسيار از او ممنونم. (یه دعایی هم هست تو مفاتیح به نام دعای عدیله که یه صفحه ست فک کنم. بخونیش با ایمون میری از دنیا و یه داستانم داره، شیطون لحظه ی جون دادن که آدم خیلی تشنه ش میشه با یه لیوان آب میاد و میگه ایمانو ولللش و این آبو بخور و اگه این دعا رو خونده باشی فک کنم اون مرحله حله و گولشو نمیخوری..) ـ دیروز با بهار کتابخونه بودیم. بارون می اومد اونم چه بارون دلنشینی.خیلی خیلی خوب بود.شسته شدم.
+
تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 5:25 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
هنوز عادت به تنهايي ندارم
بايد هر جور شده طاقت بيارم اسيرم بين عشق و بي خيالي مي ترسم توي تنهايي بميرم يه وقتايي به من نزديک تر شو نمي ترسي ببيني براي ديدن تو تو که باشي کنارم مي خوام دنيا نباشه بگو سهم من از تو چي بوده غير از اين تب مي خوام امشب بيفته به پاي تو غرورم دارم تاوان دلتنگيم و مي دم بيا دنيام و زيبا کن دوباره
ـ الهي جز تو فرياد رسي نداريم.يارمان کن برايم سخت دعا کنيد که محتاج دعاي خوباني چون شمايم.
+
تاريخ شنبه 3 دی1390ساعت 10:23 قبل از ظهر نويسنده الهام
|
سادگي را من از نهان يک ستاره آموختم سادگي را من از خواب يک پرنده در سايه ي پرنده اي ديگر آموخته ام دشوار است ( ري را)!
پي نوشت: ـ دلم سفر مي خواد. سفري دور. سفر به آنجايي که ساليان سال است،(درست از زمان کودکي تا کنون) ندايش را در قلبم احساس مي کنم. قول رفتن به اين سفر را از بهار گرفته ام. سعدي عليه رحمه مي فرمايد: تو قائم به خود نيستي يک قدم
+
تاريخ سه شنبه 1 آذر1390ساعت 6:40 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
نسيم اميد بر چهره ام ميوزد و من، در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم، غرقه در شکر و اشک، در انتظار آنم که از آن پر شوم. احساس ميکنم که آنچه اکنون در من ميجوشد، سراپايم را فرا مي گيرد، تمام "هستن" م را، لبريز ميکند. همه لکه هايي را که از اثر انگشت هاي طبيعت بر ديواره هاي " بودن" م مانده بود ميزدايد. مرا در خود ميشويد. ديگرم ميسازد و من ، گرم اين لذت درد آميز تولد خويش، ساکت مانده ام. اما نمي داني! اين که در من فرا ميرسد به عظمت همه اين هستي است. چه ميگويم؟ به عظمت ابديت است. به عظمت مطلق است. و به هراس بيکرانگي! سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را و ، "بودن" من، اين قفس تنگ و ناتوان، گنجايش آنرا ندارد.احساس ميکنم که در خود فرو ميشکنم. نميدانم چيست؟ اما بيتابم. آنچه در من ميجوشد چنان بيقرارم کرده است، چنان قلبم را ميفشرد که احساس ميکنم يک انفجار چيست. احتضار را بطور مداوم در خويش مي يابم " اي به جامه خويش فرو پيچيده! برخيز! و جامه ات را پاکيزه ساز و پليدي را هجرت کن"! من اکنون، شب و روز، در جستجوي همه آن من هايي ام که اين طبيعت بيگانه، به حيله و "بي حضور من"، بر من تحميل کرده است، تا همه را در پاي "او" - که به اعجاز خويش، به اندرونم پا گذاشته است- قرباني کنم. چه خوب است آفريدگار خويش بودن ! اما ... آسان نيست
کوير
ـ روزگار سپري شده مردم سالخورده.اثر محمود دولت آبادي. تنها هديه روز تولدم بود که بهترين و صميمي ترين دوستم بهار بهم داد. هديه اي که خيلي برام پر ارزش بود. جز بهار کس ديگري بهم هديه نداد. خانواده فقط تبريک گفتن. همين تبريک براي من يک دنيا اميد بود و زندگي. بهار که سخت خجالتم داد چون من براي روز تولدش فرصت نکردم هديه بگيرم اما اون هديه گرون قيمتي برام خريد. صلح اضدادست جمع اين جهان ـ پروپوزالم به خاطر پر بودن استاد مشاوره برگشت خورد.حالا دوباره برو و این و اون و ببین و ....... هنوز پایان نامه ننوشته خسته ام. ـ این روزا این شعر و با خودم زمزمه می کنم: داغ بلندان طلب ای هوشمند تا شوی از داغ بلندان بلند نظامی. ـ هوای اینجا بی نظیره. فصل پاییز بهترین فصل خداست.عاشق این فصلم. سر کلاس مکالمه عربی استاد ازمون خواست که به عربی بگیم چه فصلی و دوست داریم و چرا؟حالا فرصت شد یه بار متن عربیم و می ذارم اینجا.
+
تاريخ یکشنبه 8 آبان1390ساعت 2:0 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
ـ ديگه داشتم ديوونه مي شدم. داشتم از فشار بغض و گريه خفه مي شدم. ديگه طاقت غم و غصه رو نداشتم. طاقت حس وحشتناک مرگ و لحظه شماري واسه نفس کشيدن و بودن و نبودن و آيا و اما و اگر و ... از نگاه هاي نگران مامان نسبت به من و حس مادرانش و چرا ها و اماهاي تو ذهنش اعصابم خورد مي شد. دلم واسه مامان آتيش مي گرفت دوست نداشتم غصه بخوره. آخر تموم اين حادثه ها دل و زدم به دريا و موبايل و برداشتم و فايل ايجاد پيام و باز کردم و نوشتم: سلام بهار خوبي؟ ديگه دارم ديوونه مي شم تو بگو اشتباه کردم يا نه. احتمال جواب دادنش برام 30 به 100 بود اما اون خوب تر و مهربون تر از اوني بود که من فکر مي کردم آخر حرفامون با هم قرار گذاشتيم که شنبه 9 مهر بريم دانشگاه قبليمون و به ياد روزهاي دوران خوش ليسانس سيب زميني زاپاتا سفارش بديم و توي آلاچيق هاي بلوار پاکنژاد بشينيم و از روزهاي گذشته يادي کنيم. از اتفاقاتي که تو اين 2 سال نبودمون با هم برامون پيش اومده بود. معجزه در حال ظهور بود و من نمي دانستم. بعد از ديدار با بهار کم کم اون حس کشنده از وجودم دور شد. کم کم داشتم برمي گشتم به زندگي چيزي مثل تولد دوباره.
ـ حالم از سن خودم به هم مي خوره. هميشه بايد يه جايي حال من و بگيره و سخت بره رو اعصابم. اين اختلاف سن و ظاهر آخرشم من و ديوونه مي کنه. اون از پارسال که به خاطر سنم نتونستم جزو خبرنگارهاي 20:30 بشم اونم از امسال که باز به خاطر سنم نتونستم تو کلاسهاي آقاي شهاب مرادي شرکت کنم. خانوم مسؤل ثبت نام مي گفت اصلا به ظاهرتون نمي خوره که اين سني باشيد. پيش خودم گفتم: اي بابا دست رو دلم نذار که خونه. از مشکل ثبت نام بگير تا امر مقدس ازدواج هميشه ي خدا من در حال حرص خوردنم شما ديگه ياد آور اين معضل کشنده نباش. من که راضيم به رضاي حق و تقدير رقم خوردم.
ـ زنده ام. نفس مي کشم. حضور دارم. سالمم. خانواده ي خوب دارم. دوست خوب دارم. اينها تمامي نعمتهايي که خداوند به من داده پس:
+
تاريخ پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:34 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
خیلی وقته نیومدم و ننوشتم. دلمم واسه عکس وبلاگم تنگ شده بود دل به دریا زندن و رها شدن از هر آنچه که هست. من هستم نگران نباشید(حالا انگاری کسی هست که نگران من باشه؟؟!!) اتفاقات خاصی تو زندگیم نمی یوفته که بخوام اینجا بنویسم. مگر ماجراهایی کی در طی بیرون رفتن از خونه باهاشون مواجه می شم. مثلا چندی پیش با روانشناس خونه رفتیم شب شعر طنز شکر خند. برای رسیدن به مقصد سوار ون شدیم جلوی ما 2 تا پسر 19-20 ساله بودن. خانومی با 2 تا دختراش هنگام سوار شدن از یکی از این مثلا آقایون خواست که اگر میشه جلو بنشین تا اونا 3 تایی با هم باشن. نکته ی بحث برانگیز سر این جابجایی نبود بلکه سر نحوه ی جابجایی این باصطلاح آقایون بود. یکی از اونا موقع جابجایی کاملا شلوار لیش از تنش افتاد. من همینجوری ماتم برده بود و با دقت نگاه کردم ببینم عکس العمل این مثلا آقا برای این اتفاقی که براش افتاد چیه دیدم اصلا انگار نه انگار خجالت که نکشید هیچ تازه دوستش بهش نهیب زد که خودت و جمع کن اونم با خنده ای وقیحانه شلور و تا لبه ی کمرش کشید بالا. زن برگشت و یه نگاهی به ما کرد و سری از روی تاسف برای این گونه باصطلاح مردا تکون داد. من و روانشناس خونه به هم نگاه کردیم و با نگاهمون از هم پرسیدیم این حادثه یعنی چی؟؟؟!! شاید یعنی روشنفکری. وقتی کشیدن سیگار و ببخشید بی پردگی و .... واسه خانومهای جامعه شده روشنفکری خوب شاید چنین چیزی هم واسه آقایون جامعه نشونه ی روشنفکریه !!!!!!. هروقت به اینجور مسایل تو جامعه برخورد می کنم یاد این گفته ی شریعتی می افتم که میگه: چندی پیش سوار مترو شدم برم کتابخونه ملی واسه کارای پایان نامه ای که هنوز رو هواست تو مترو با دو تا دختر خانومی برخورد کردم که کر و لال بودن. اینقدر محو نوع صحبت و ریتم حرکات دستشون موقع حرف زدن با هم شده بودم که 2 تا ایستگاه از مقصد و رد کردم و مجبور شدم برگردم. بیشتریا نگاهشون می کردن اما اونا هیچ توجهی به نگاه اطرافیان و عکس العملشون نداشتن. شاید نگاه ها براشون مهم نبود یا خیلی عادی شده بود. خدا رو شکر کردم به خاطر نعمتی که من دارم و اونها محروم از داشتنش هستن. دیشب خوابش و دیدم. خواب دیدم من و خواهر و مامانمم رفتیم خونشون. خونشون خیلی ریخته پاشیده بود. دلم می خواست بهش بگم تو چه جوری تو این شرایط زندگی می کنی و درس می خونی؟! ترسیدم بگه غر نزن. واسه همین خودم مشغول شدم به کار کردن. اینقدر تو خواب ظرف شستم هلاک شدم هر چی جمع می کردی بازم بود. فرض کن پوست میوه هایی که خورده بودن ما بین سطح شیشه ای میز عسلی و چوبش مونده بود. بیدار که شدم یاد روزی افتادم که رفته بودم خونش و از روی دوستی و صمیمیت تو تمیز کردن خونه کمکش کردم. حال و اتاق خوابش و که جارو زدم جارو پر شد بهش گفتم: پاکت جاروت پر شده یه پاکت نو بده بندازم گفت: نمی دونم چه جوری باید پاکش و عوض کرد و من ماتم برد که چطور نمی دونه. چه روزای خوبی بود اون روزا یادش بخیر. دوستی و و صداقت و ... که گذر زمان محوشون کرد. تقریبا هر روز 1 سی دی از فیلم مدار صفر درجه رو می بینم بعضی وقتا هم طاقت نمیارم و 2 تا سی دی و با هم می بینم. این فیلم بی نظیره. فیلم نامه .دیالوگها. نوع بازی بازیگراش همه و همه عالین. صحنه هاش که غم انگیز میشه اشک منم جاری میشه. البته اگر وقتی کسی در حین تماشای فیلم همراهم نباشه. سال 85 (یادش بخیر اون روزای خوب. دانشجوی لیسانس و ...) خیلی فیلم و دقیق به طوری که الان نگاه می کنم نگاه نمی کردم. الان به موضوع فیلم و دیاگوگهایی که گفته میشه خیلی دقت می کنم. خیلی پر محتواست. بار معنایی کلمات بی نظیرند. بعضی از دیاگوگها رو می نویسم و البته بعضی از شعر ها و متنهای زیبایی که گفته میشه. مثلا تو یکی از صحنه هاش حبیب در جواب سارا که میگه شاید دیگه همدیگرو نببینیم میگه: یا در جای دیگه از فیلم حبیب خطاب به افسر آلمانی که وسط کنفراس حبیب و سارا وارد کلاس شده و شروع کرده به بازجویی دانشجوها میگه: و در جای دیگه از فیلم که الان دقیق خاطرم نیست اینجوری میگه که: .با نگاه فیلم به این درک می رسم که دنیا سخت بیرحم و فانیست و یاد این شعر می افتم که میگه:
در این ماه پر برکت و رحمت الهی مرا از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.
+
تاريخ پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 6:11 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
شنبه آخرین امتحان فوق و دادیم و خلاص. چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که واسه کارشناسی ارشد ثبت نام کردم. عمرها و زمانها چه زود می گذرند. با بچه ها کلی عکس گرفتیم واسه یادگار بودن. یادگار دوران جوانی. آقای طالبان پور وقتی کنار یا پشت سر هر کی که می ایستاد یه شاخ واسش می ذاشت. خودش برامون تعریف می کرد که خیلی اخلاقش نسبت به دوران لیسانس خوب شده اون موقع خیلی بد بچه های دانشگاهشون و دست می انداخته در حین اینکه بچه عکس می انداختن منم رفتم دفتر مدیر گروه بیشعورمون که ببینم 10 صفحه ای باید بنویسم تا آقا موضوع انتخابیمون و قبول کنه و من 10 روز بود که طبق دستور خودشون از زیر در انداخته بودم تو اتاقش مطالعه فرمودن یا خیر . می گن آدمها امواج مثبت و منفی شون و به هم منتقل می کنن پر بی راه نگفتن وقتی مبینمش دلم می خواد خفش کنم. اینقدر که ازش بدم می یاد دلم می خواد هر چه زودتر حرفم و بزنم تا کمتر ریختش و ببینم. خلاصه گفتم استاد 10 صفحه ی من و خوندین یا خیر گفت بذار اونجا می خونم چند روز دیگه زنگ برن بهت بگم. انگار که حرف من و متوجه نشد دوباره بهش گفتم با داد و بی داد دوباره حرفش و تکرار کرد من که دیگه کفرم بالا اومده بود با رنجیدگی خاطر در حالی که می اومدم بیرون گفتم استاد خیلی بد با من صحبت می کنین با داد و بیاد گفت نرو بیا کارت دارم آخه هر چی بهت می گم نمی فهمی گفتم منظورتون اینکه خنگم دیگه گفت آره دیگه هر حرفی و که صد بار نمی زنن تو دلم گفتم وظیفته که بزنی همینجوری نگاش کردم و گفتم دستتون درد نکنه از اتاق اومدم بیرون بچه ها که در حال عکس گرفتن بودن چندتاشون متوجه من شدن و گفتن چی شد با این دادبه چه گیری داده به تو گفتم هیچی مردیکه بیشعور فکر کرده ارث باباش و از من می خواد. چه کار کنم چشم بدش من و گرفته همه پروپوزالشون و دان و رسید شورا اون وقت این آقا هر روز با من سر ناسازگاری داره. دوستم گفت که استاد راهنمات چی میگه گفتم چی اون استاد راهنما اولی که حریف این نشد و کشید کنار منم مجبور شدم موضوع و عوض کنم و با یه استاد دیگه پایان نامه بردارم. این استادم 10 صفحه ی من تایید کرده و گفته خوبه باز این بیشعور واسه من بامبول در میاره. دیگه به خدا از دستش خسته شدم. حیف که کارم گیرشه وگرنه ..... بچه گفتن ولش کن الهام تو کوتاه بیا. یه دفعه یکی از پسرا اومد بهم گفت دادبه باهات کار داره تو رو خدا به خاطر من اگر چیزی بهت گفت تو هیچی نگو خندم گرفت چقدرمهربون بود مثل برادرهایی که نگران خواهرشونن سفارش می کرد خودشم همراهم اومد تو اتاق رفتم تو دفتر دیدم برگه های من دستشه تا من و دید گفت اگر به تریش قبات بر نمی خوره گفتم خواهش می کنم استاد بفرمایید شروع کرد به توضیح دادن که منابعت باید بیشتر باشه و اینجا رو اینجوری بنویس و .... از حرفاش فهمیدم که باید واسه آقا یه فصل پایان نامه ای که هنوز موضوعش تصویب نشده رو بنویسم تا راضی بشن. بعد دستورات و فرمایشات آقا اومدم بیرون آقای تقی پورم چند دقیقه بعد اومد بیرون بهش گفتم قبل از اینکه من و صدا بزنه چیزی به شما گفت گفت به خدا قسم نه ولی شما خیلی این آدم و اخلاقش و جدی نگیر اگر بخوای اعصاب خودت و اینجوری خورد کنی کم میاری خلاصه کلی ایستادم تا سر استاد راهنمام خلوت بشه تا خرده فرمایشات آقا رو بهشون بگم و بدونم که چکار باید بکنم .آخه گفته بود اگر آقای دادبه موافقت نکردن من کمکت می کنم. وقتی دستورات نوشته شده ی دادبه و دید یه ابرو انداخت بالا و گفت بذار اینها رو ببرم خونه سر فرصت بخونم ببینم چی گفتن دیشب به استاد زنگ زدم فهمیدم که حدس خودم درست بوده و باید در حد یه فصل پایان نامه براش بنویم گفتم آخه استاد اینجوری که نمی شه که من می شناسم بچه هایی که حتی این 10 صفحه رو هم ننوشتن و پروپوزال و پر کردن فرستادن شورا گفت نی دونم اما چاره ای یست شما برو بنویس.
هیچ وقت فکر نمی کرد که تو دوران فوق و موقع فارق التحصیل شدن یه همچین حس و هوایی داشته باشم فکر می کرد خیلی شاد باشم خیلی پخته تر از پیش و صبورتر اما زهی خیال باطل.چیزی که فهمیدم اینکه دنیا و زندگی واقعی خیلی خیلی فراتر از درس و سواد و مدرکه.
+
تاريخ پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 5:23 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
دنبال واژه نباش، کلمات فریبمان می دهند.وقتی اولین حرف کلاه سرش می رود فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند. دکتر علی شریعتی
امشب شب لیلة الرغاب هست. شب آرزوها. معلوم نیست سال دیگه تو این شب عزیز کجا باشیم و در چه حال باشیم و یا اصلا باشیم یا خیر
پی نوشت: _ سریال قصه های جزیره رو دوتایی با روانشناس خونه دنبال می کنیم به یاد روزهای رفته. روزهای خوب گذشته.
+
تاريخ پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 7:57 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
۱. حوالی نفسهای من چیزی در رفت و آمد است. چیزی شبیه بودن و نبودن،شبیه زیستن و .... "بیقرارم
۲. می گویند سه چیز با ارزشترینها هستن: عشق. اعتماد به نفس. دوست.
"خسته ام از جابجایی معانی مردم"
پی نوشت: طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت ـ اگر دیر می نویسم واسه اینک سرم بدجور شلوغه، عذر تقصیر. سخت محتاج دعای شما ام.
+
تاريخ چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 3:29 بعد از ظهر نويسنده الهام
|
|