از وقتی که به دنیا می یایم حادثه بر دوشیم
.حادثه های تلخ، شیرین.حادثه هایی که گاه اونقدر بزرگ و سنگینن که شونه هامون خورد می شن.دنیاست دیگه.نباید ناشکر باشیم.ما انسانیم و باید به جرم انسان بودنمون این حوادث و طاقت بیاریم.اگرچه سخته.اگرچه تلخه.ولی واقعیته.و واقعیت هم همیشه با این ویژگیها همراهه چه بخوایم چه نخوایم.نمی دونم چی باید بنویسم.این روزا قاطیم (البته به قول مامان من همیشه خدا قاطیم). در واقع اومدم خداحافظی. خدا حافظی از تمام دوستهایی که توی این وبلاگ باهاشون آشنا شدم و از هر کدومشون خیلی چیزهای خوب یاد گرفتم.وقتی تو این وبلاگ شروع به نوشتن کردم به کلی نابود شده بودم.اما کم کم با کسایی آشنا شدم که به من باور وجود داند و یاد آورم شدن که باشم با همه کاستی هام.با بجنگم با همه سختیها.از همه دوستهایی که در این مدت کوتاه و در این وبلاگ باهاشون آشنا شدم تشکر می کنم به خاطر همه ی خوبیهاشون
.دوستتون دارم.خداحافظ
اگر بار گران بودیم رفتیم
اگر نا مهربان بودیم رفتیم
پی نوشت:تولدم مبارک
باز باران با ترانه، با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه، یادم آرد روز باران
گردش یه روز دیرین، خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جوی دورمی گشتم زخانه
می شنیدم از پرنده ازلب باد وزنده
داستانهای نهانی، رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران، وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره، خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، ....
یه یک ماهی می شد که این شعر رو دست و پا شکسته با خودم نجوا می کردم فکر کنم شعر دوره ی سوم یا چهارم دبستانمون بود توی دوره بچگی فقط از ریتم شعر خوشم می یومد و اون قسمتی که می گه:
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم لب جوی...
همیشه تصور من از راه مدرسه انگاری یه جنگل بود و خیلی دلم می خواست با سرویس به مدرسه نرم تا مثل آهوه تمام راه و بازگوش باشم و چموشی کنم (چه دید پاک و ساده ای).
حالا که بزرگ شدم (که کاش نمی شدم) به شعر با یه دید دیگه نگاه می کنم دیدی پخته تر، واقعی تر،... شایدم دیدی حساستر حالا بیشتر توجهم به این قسمت از شعره:
بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره، خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا ....
تا می یام زیبایی رو باور کنم و یه نفس تازه کنم زندگی روی تلخش و نشونم می ده و تا می یام که دیگه بی خیال همه چیز و همه کس بشم و در دنیا و رو خودم ببندم تازه زیبایی های زندگی یکی یکی از لای در سرک می کشن.فکر کنم انگاری همه مون یه جورایی شدیم بازیچه. شدیم عروسک خیمه شب بازی روزگار.نمی دونم والا شایدم اشتباه می کنم به هر حال هرچی که هست
خدایا شکرت.
در منزل عالم سپنجی
آسوده نباش تا نرنجی
لیلی و مجنون نظامی.
پی نوشت: خیلی وقت بود که دنبال یه کتاب سوم یا چهارم دبستان می گشتم تا این شعر و کامل بخونم.امروز با بهار رفتیم کلاس خط استادشون واسه تبلیغات کلاس خطش این شعر رو اول تبلیغاتش چاپ کرده بود.
اگرچه دیر.... سلام
امروز روز ثبت نام بود. بالاخره بعد یک سال درس خوندن و کتابخونه رفتن فوق قبول شدم اما چه فایده در طول مدت ثبت نام یه حالت آزار دهنده ای اومده بود به سراغم یه حس تلخ و غریب یه جور افسردگی گلو گیر جای جای کلاسها و حیاط دانشکده برام خاطره بود به هر طرف که نگاه می کردم خاطره ای تو ذهنم زنده می شد.برخلاف میلم با 2 نفر دوست شدم (نمی دونم چرا ولی تنهایی رو بیشتر دوست دارم احساس می کنم آزادم، مختارم).
10واحد بهمون دادن که 2 واحدش اختیاری بود اونم چه واحد مسخره ای انفورماتیک و آشنایی با کامپیوتر، حالا این واحد چه ربطی به ادبیات داره اونم مقطع کارشناسی ارشد بماند به قول یکی از بچه ها این واحد و هر بچه ی 5 ساله ای هم بلده. نمی دونم والا فقط یه کیسه دوختن واسه پول مردم، من می گم خیله خوب بابا کیسه دوختین باشه، قبول اما خوب یه واحد به درد بخور ارائه بدین مثل: مقاله نویسی، داستان نویسی،......
امروز بعد 4 سال درس خوندن فهمیدم که خیلی بی سوادم و اگه بخوام همینجوری بی سواد بمونم به هیچ جا نمی رسم مخصوصا توی دوره ارشد که بیشتر حجم درسها به عهده ی خودمونه و مهمتر از اون پایان نامه ست که باید خیلی معلوماتت زیاد باشه تا بتونی پایان نامه ی خوب و موفقی رو ارائه بدی.پس پیش به سوی خود کشی
پی نوشت:شاید یکی از دلایل غمباد گرفتنم نبودن رفیق شفیقم بهار بود، دوستی که تمام 4 سال و باهم و در کنار هم درس خوندیم و حالا... بهارجان انشاالله که واسه تکمیل ظرفیت اسمت در می یاد و دوباره با هم درس می خونیم، در ضمن تولدت هم مبارک.
علت تاخیر طولانی من به خاطر خرابی کامپیوتر اسقاطیم بود که بعد از کلی دوندگی و الافی دریافتم که باید بندازمش دور و یکی دیگه بگیرم. خدا بگم چه کارت کنه جاسبی که یه پاپاسی هم واسه ما نذاشتی.
من وسط نیستی ام درست وسط نیستی آن زمان که تمامی هستی ام را به باخت داده ام، آنگاه که رفته ام تا پایان هر چه که بود و گم شدم. آن دم که ذوب شده ام در کوره دان حیرت، جایی میان بودن و نبودن، میان سایه روشنای تردید، جایی که اندیشه را دیگر مجالی نیست برای شکوفایی و من در این نادانی مطلق گیج می شوم و گیج می شوم و گیج تا مرز ....
من سرگردان کدامین سرزمینم؟!کدامین افق مفقود؟!
هر دم ار آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر،
به چشمت چیستم ؟
لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم.
پلکی بزن تمام مرا غرق نور کن
ای آفتاب گمشده من ظهور کن
میلاد منجی مبارک
پی نوشت: پدر و مادر عزیز سالگرد ازدواجتون مبارک.انشا الله صد سال دیگه زیر سقف خوشبختی در کنار هم خوش باشید.
در فراز و نشیب این دنیای خاکی به دنبال انسان می گردی. آنکه اندیشه ی یافتنش ترا به وجد می آورد. آنکه ظلمت راه تو را چراغ می شود و هدایتت می کند تا گذرگاه یقین، تا روشنای حقیقت، و درست در وسط نیستی ترا به آنچنان هستی سیالی می رساند که از حضور خویش مغرور می شوی و پر می شوی از حس بودن، از عطش دانستن و مهر ورزیدن.
و انسان به معبد ستایش های خویش فرود آمده است.
انسانی در قلمروِِ شگفت زده یِ نگاهِ من
در قلمرو شگفت زده یِ دستانِ پرستنده ام.
انسانی با همه ی ابعادش -فارغ از نزدیکی و بُعد-
که دست خوشِ زوایایِ نگاه نمی شود.
با طبیعت همه گانه بیگانه ئی
که بیننده را
از سلامتِ نگاهِ خویش در گمان می افکند
چرا که دوری و نزدیکی را
در عظمت او تأثیر نیست
و نگاه ها
در آستان رویت او
قانونی ازلی و ابدی را بر خاک می ریزند.
احمد شاملو
پی نوشت: امروز رفتم دانشگاه وارد کلاسی شدم که بیشترین خاطرات دانشجویی را در ذهنم زنده کرد خاطرات حادثه بر دوش بودنم را.
محمد
آن ستایش شده ی جاودانه
محمد
آنکه هستی بر مدار او می چرخد
محمد
پیامبری از جنس الفت و امید
نام محمد تو را فرا می خواند به دانایی و آغاز اندیشه و ایمان و تو وادی به وادی مست می شوی در این حیرانی روشن و ضمیر تیره و ظلمت زده ات مملو می شود از تجلی حق.آنکه که در وصف پیامبرش می گوید: به نوری که همراه محمد آمده است ایمان بیاورید و به پیامبر احترام کنید که احترام به پیامبر احترام به قرآن است قرآنی که با آن مبعوث شد:
اقرأ بسم ربک الذی خلق
دارم توی دنیای خودم خفه می شوم.دنیایی بی حرکت.بی هدف.دنیایی آس و پاس.دنیایی که عقربه های ساعتش می چرخند از سر عادت و اصلا برایشان مهم نیست که آسمان گاه ماه باشد یا گاهی خورشید. دلم می خواهد شمارش نفسهایم بیشتر از 3 تا نشود حس می کنم نفسهایم بوی نای مرده می دهند. فضا آنچنان برایم سنگین شده که با همه چیز و همه کس درگیرم حتی با خودم. روزهایم پر شده از سایه های تنهایی و رخوت و شبهایم پر از کابوسهای شبانه از آینده ای نه چندان روشن، آینده ای تاریک از جنس عدم. من از بیکاری متنفرم از این که ثانیه های عمر را در وسط این همه روزمرگی پرسه بزنم بی آنکه درک تازه ای داشته باشم از خودم از دنیای اطرافم و آدمها دنیا و مسایل همیشه رویاروم.
گودال عمیقی در اتاق منست
با عمق بیست و ...
از پنجره ی عبوس این اتاق
کو چونان دیواری ضخیم و بی وزن است
در تاریکی عمیق
بیهوده بارها
به بیرون چشم می دوختم
و با فریادی که از وحشت می گریست، می خواندم:
دیوارها! ای در دیوارها! ای پنجره ی دیوار
آیا تیرگی این شب کور _که تاریک ترین شبهاست_
این گودال عمیق را که عمیق تر و تیره تر از همه ی گودالهاست
پر تواند کرد؟
اما دیرگاهیست بی نیاز از:
آب همه ی دریاها
سنگ همه ی کوهها
روشنایی همه ی ستارگان
و تیرگی تیره ترین شبها
با مرثیه ی انزوای خویش
در کنار این گودال نشسته ام
و به اعماق تا بی نهایت آن خیره مانده ام.
فریدون ایل بیگی.
پی نوشت:3 شب که پی در پی خواب می بینم که دانشگاه قبول نشدم و ... البته خواب که چه عرض کنم کابوس .دلیل کابوسهای شبانه رو خوب می دونم و همینطور دلیل رخوت روزانه را .بیکاری.
اشهد و ان لا اله الا الله
اشهد و ان محمدا رسول الله
حی الصلوة
حی الفلاح
قد قامت الصلوة
الله اکبر
اذانی که هیچ شور و شعفی را در تو ایجاد نمی کرد.با شنیدنش حس می کردی که یک چیزی کمه، یک نیرویی که تو رو تا خدا برسونه، چیزی که به باور و ایمانت هویت بده، و اون چیزی نبود جز نام علی
اشهد و ان علیا ولی الله.
اشهد و ان علیا حجت الله
هویت اسلام محمدی شناخته نمی شود مگر با نام علی، و ایمان و اعتقادت و شیعه بودنت تثبیت نمی شود مگر با ذکرعلی، با نبود نام او در فضای مدینه و مکه غربت اهل بیت را درک می کنی و می فهمی که اسلام بی علی قرآن بی بسم الله ست همانگونه که نماز سنی بسم الله نداشت و سوره ی حمد و دعا می دونستند و آخرش آمین می گفتن و به جای توحید یه سوره ی طولانی از قرآن رو می خوندن و من فقط به خاطر احترام به پیامبر و اینکه به گفته ی ایشون وحدت مسلمونها به هم نخوره باهاشون نماز می خوندم آخرشم به دلم نمی نشست و خوندم دوباره می خوندم.
طواف که می کردم همسفر شبهای تنهاییم هم همراهم بود، با هر دور من ماه هم می چرخید انگار اونم اومده بود طواف خانه یار.
می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بی خود شده از خویشم و از گردش ایام
سلام
آمدم با کوله باری از شکر. خداوندا شاکرم به خاطر شیعه بودنم، به خاطر ایرانی بودنم، به خاطر فرهنگ و تمدن وطنم، وطنی که در آن زن ارزش داره، حق انتخاب داره، هویت داره، و ......
برای همه دوستان و همه ی سفارش شده ها دعا کردم چه توی طواف اصلی و چه توی طوافهای مستحبی و جالب اینجا بود که کسایی رو که اصلا به یادشون نبودم یا نزدیک رفتن ندیده بودم و بیشتر تو ذهنم می اومدن یا مثلا یکی رو می دیدم که شبیه اوناست، مثل یکی از دوستای خانوادگی بهاره. به هر حال یاد همه بودم.انشا الله که قسمت همگی بشه.
ما باید هویت خود را دریابیم و بدانیم که هستیم؟ و به چه کسی یا به کجا تعلق داریم؟ و وظیفه ی ما در قبال هویتمان چیست؟حال باید بدانیم که ما فقط عبد و بنده هستیم و معبود تعلق داریم و وظیفه ای نداریم جز عبودیت. و در همه ی کارها خداوند را در نظر بگیریم و در هر کاری بگوییم انشا الله. پس هویت اصلی آدمی همان عبد و بنده بودن اوست که منیت او را نقض می کند. و یکی از زیباییهای زبان ادب فارسی به کار بردن کلمه ی بنده به جای کلمه ی من درفارسی و أنّا در عربیست.
من=منیت بنده=عبد و بنده ی خدا بودن (در واقع هویت واقعی آدمی)
این گزیده ای بود از سخنان حاج آقا پناهیان در همایش حج عمره ی مفرده که توی سالن صد هزار نفری آزادی برگزار شده بود. مکان خیلی زیبایی بود، به نوعی مسجدالحرام و کعبه رو به نمایش گذاشته بودن و اعمال حج رو اجرا کردن تا موقع محرم شدن دچار مشکل نشیم. در حین اجرای مراسم یه نکته ی خیلی جالب و خنده دار این بود که یه آقایی لباس احرام زرد رنگی پوشیده بودن و در واقع قرار بود الگوی حاجی باشه که اعمالش رو درست انجام نمی ده و هر وقت که خطایی ازش سر میزد شرته های عربی خیلی بد باهاش رفتار می کردند و بعد خودشون می زدن زیر خنده.
با دیدن این مراسم با شکوه از خدا خواستم که بهم کمک کنه تا بتونم اعمالم رو به نحو احسن انجام بدم و حظ معنوی برسم.
الهی آمین.
پی نوشت:پرواز به سوی خانه ی معبود روز ۶ تیر.از همه ی دوستان حلالیت می طلبم.


