تبليغاتX
حادثه بر دوش

امروز بعد از مدتها .بعد از ۳ سال سختی و گمراهی و اضطراب و وحشت مرگ و مردن هر روزه هستم. حس می کنم که هستم. البته نه مثل ترم ۲و۴ لیسانس. اون سالها آرامش و با تمام وجودم حس می کردم.یه جورایی پرواز می کردم.اما الان تازه متولد شدم. تازه بعد از ۳ سال گم شدن پیدا شدم.

الهی ترا به اندازه ی خلقتت شکر.

به قول شاعر:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کی را وقوف نیست که سرانجام کار چیست.

 

تا اینجای عمرم تنها چیز با ارزش و مهمی که با تمام وجودم درک کردم و برای آموختنش تاوان سختی را دادم و هنوز نگران اینم که خدا نبخشیده باشدم اینست که تا می توانم پاک باشم و مبرا از گناه. دور از هر آنچه او نمی خواهد، که او غلط می داند، که او حرام می داند.آنگاه بنشین و ببین که همان او چه ها که برایت نمی کند. هم علمی به تو عطا می کند که در هیچ دانشگاهی نخوانده ای و هم آرامشی نصیبت می کند که دلت می خواهد پرواز کنی.

استادمون می گه عید حقیقی هر انسانی روزیه که گناه نکنه اون لحظه است که آدمی سراپا شور می شود و نشاط.و این عید بهترین عید هاست. 

 

 

پی نوشت:

- بذارید یه عیدی بهتون بدم:

حضرت امام در مشهد از آقای نخودکی می خوان که به ایشون علم کیمیا و یاد بدن .آقای نخودکی به ایشون میگن که قول می دید تا از این علم سوء استفاده نکنید امام جواب رد می دن. آقای نخودکی میگن بگذارید چیزی به شما یاد بدم که عین کیمیاست: بعد از هر نماز ابتدا ۳ صلوات بفرستید و بعد ۱ بار تسبیحات اربعه را بگویید و بعد ۳ بار سوره توحید را بخوانید و بعد آیه ۲و۳سوره طلاق را از (و من یتق الله... فهو حسبه) را بخوانید و در آخر آیه اول آیة الکرسی را بخوانید.

- پیشاپیش سال نو همتون مبارک انشا الله که سال خوبی داشته باشید.

 

+ تاريخ شنبه 20 اسفند1390ساعت 11:54 قبل از ظهر نويسنده الهام |

 

 ـ يادش آرامم مي کند. حياتم مي دهد. زنده ام مي کند.شاديم مي بخشد. يادش يعني: خود زندگي. يعني خود بودن تا بينهايت

بي تو جانا دمي قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن زبان شود هر مويي
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد.

ابو السعيد بوالخير

ـ  الهي ترا شکر به خاطر:
پدر و مادر خوب.خواهر و برادر خوب . عشق خوب.موقعيت خوب.
تن سالم. انديشه سالم.
دين برتر. پيامبر برتر. کشور برتر .رهبر برتر

ـ شوق پرواز مرا ياد او مي اندازد. ياد شيطنتهايش. اعتقاداتش. ياد سيزده بدر سال 79 و تيکه پرانيهايش. ياد دست نوشته هاي دوران دبيرستانم که پر بودن از خاطره ي روزهاي آمدن او به خانه ي ما. شهاب حسيني در اين فيلم عجيب شبيه اوست. خصوصا آن قسمت که گوش بچه هايش را به خاطر بازيگويشان ميگيرد. هنوز هم همان شيطنت را دارد وقتي به هم مي رسيم تا لحظه ي خداحافظي تيکه نصيب هم مي کنيم.
هرگز حسود عشق نبودم و نيستم. عشق يعني از خود گذشتن براي آنکه او به آنچه مي خواهد برسد

ـ پست قبلي دوستي (آرام بی قرار) خيلي زيبا مرا راهنمايي کرد. خيلي عالي. بسيار بسيار از او ممنونم.

(یه دعایی هم هست تو مفاتیح به نام دعای عدیله که یه صفحه ست فک کنم. بخونیش با ایمون میری از دنیا و یه داستانم داره، شیطون لحظه ی جون دادن که آدم خیلی تشنه ش میشه با یه لیوان آب  میاد و میگه ایمانو ولللش و این آبو بخور و اگه این دعا رو خونده باشی فک کنم اون مرحله حله و گولشو نمیخوری..)
منم دوست دارم یه هدیه خوب بهش بدم. حضرت رسول (ص) می فرمایند: هر کس خواهد که خداوند او را در قیامت به اعمال بد او مطلع نگرداند و دیوان گناهان او را نگشاید باید بعد از هر نماز این دعا را بخواند: اللهم ان مغفرتک ارجی من عملی... .  دعا در ابتدای مفاتیح الجنان هست.

ـ دیروز با بهار کتابخونه بودیم. بارون می اومد اونم چه بارون دلنشینی.خیلی خیلی خوب بود.شسته شدم.

+ تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 5:25 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 هنوز عادت به تنهايي ندارم
بايد هر جور شده طاقت بيارم

اسيرم بين عشق و بي خيالي
چه دنياي غريبي بي تو دارم

مي ترسم توي تنهايي بميرم
کمک کن تا دوباره جون بگيرم

يه وقتايي به من نزديک تر شو
دارم حس مي کنم از دست ميرم

نمي ترسي ببيني براي ديدن تو
يه روز از درد دلتنگي بميرم

تو که باشي کنارم مي خوام دنيا نباشه
تو دستاي تو آرامش بگيرم

بگو سهم من از تو چي بوده غير از اين تب
کي و دارم به جز تنهايي امشب

مي خوام امشب بيفته به پاي تو غرورم
نمي تونم ببينم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگيم و مي دم
کنار تو به آرامش رسيدم

بيا دنيام و زيبا کن دوباره
خدايا از تو زيبا تر نديدم.


عبد الجبار کاکايي

 


پي نوشت:
ـ سخت نگرانم.نگران آينده.آينده نه به معناي ازدواج و ... بلکه نگران چگونه رفتنم.با ايمان يا... آمرزيده يا ... اين جنگها و درگيري ديگر ملل و که ميبينم خودم و مي ذارم جاي اون مبارزها و با خودم مي گم آيا ميتونم زير فشار اون همه شکنجه هاي روحي و جسمي دوام بيارم و ايمانم و حفظ کنم و دوباره ترس و ترس و ترس مخصوصا شبها. ياد آن دوران خوب بخير که تا دم دماي صبح تو اتاق خودم کتاب مي خوندم. اما حالا شدم هم اتاقي روانشناس خونه.
ـ يه حادثه هايي داره در جهان رخ ميده

ـ الهي جز تو فرياد رسي نداريم.يارمان کن

برايم سخت دعا کنيد که محتاج دعاي خوباني چون شمايم.

+ تاريخ شنبه 3 دی1390ساعت 10:23 قبل از ظهر نويسنده الهام |

 

سادگي را من از نهان يک ستاره آموختم
پيش از طلوع شکوفه بود شايد،
با ياد يک بعد الظهر قديمي
آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان، شاعر شدند.

سادگي را من از خواب يک پرنده در سايه ي پرنده اي ديگر آموخته ام
باد بوي خاص زيارت مي داد
و من گذشته ي پيش از تولد خويش را مي ديدم
ملايکي شگفت مرا به آسمان مي بردند
يک سلول سبز در حلقه ي تقديرش مي گريست،
و از آنجا، آدمي تنهايي عظيم را تجربه مي کرد.

دشوار است ( ري را)!
هر چه بيشتر به رهايي بينديشي
گهواره ي جهان کوچکتر از آن مي شود
که نمي دانم چه...
راه گريزي نيست،
تنها دلواپس غريزه لبخندم.
سادگي را من  از همين غرايز عادي آموخته ام


نامه هاي ري را
سيد علي صالحي

 

 

 

 

پي نوشت:
- هنوز پايان نامه ننوشته خسته ام.هنوز پروپوزالم به خاطر پر بودن استاد راهنما و طی شدن مراحل اداريش قطعا تاييد نشده. گاه از فوق خواندنم پشيمان مي شوم و مي خواهم که بي خيالش شوم اما راه رفته را بايد رفت، بايد دوام آورد و تمامش کرد. درست مثل ديگر مراحل زندگي که خواسته و نخواسته درگيرشان هستيم.

ـ دلم سفر مي خواد. سفري دور. سفر به آنجايي که ساليان سال است،(درست از زمان کودکي تا کنون) ندايش را در قلبم احساس مي کنم. قول رفتن به اين سفر را از بهار گرفته ام.

سعدي عليه رحمه مي فرمايد:

تو قائم به خود نيستي يک قدم
ز غيبت مدد مي رسد دم به دم


الهي به خاطر تمام مددهايت ترا شکر.

 

 


-

+ تاريخ سه شنبه 1 آذر1390ساعت 6:40 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

نسيم اميد بر چهره ام ميوزد و من، در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم، غرقه در شکر و اشک، در انتظار آنم که از آن پر شوم. احساس ميکنم که آنچه اکنون در من ميجوشد، سراپايم را فرا مي گيرد، تمام "هستن" م را، لبريز ميکند. همه لکه هايي را که از اثر انگشت هاي طبيعت بر ديواره هاي " بودن" م مانده بود ميزدايد. مرا در خود ميشويد. ديگرم ميسازد و من ، گرم اين لذت درد آميز تولد خويش، ساکت مانده ام. اما نمي داني! اين که در من فرا ميرسد به عظمت همه اين هستي است. چه ميگويم؟ به عظمت ابديت است. به عظمت مطلق است. و به هراس بيکرانگي! سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را و ، "بودن" من، اين قفس تنگ و ناتوان، گنجايش آنرا ندارد.احساس ميکنم که در خود فرو ميشکنم. نميدانم چيست؟ اما بيتابم. آنچه در من ميجوشد چنان بيقرارم کرده است، چنان قلبم را ميفشرد که احساس ميکنم يک انفجار چيست. احتضار را بطور مداوم در خويش مي يابم

" اي به جامه خويش فرو پيچيده! برخيز! و جامه ات را پاکيزه ساز و پليدي را هجرت کن"!

من اکنون، شب و روز، در جستجوي همه آن من هايي ام که اين طبيعت بيگانه، به حيله و "بي حضور من"، بر من تحميل کرده است، تا همه را در پاي "او" - که به اعجاز خويش، به اندرونم پا گذاشته است- قرباني کنم.

چه خوب است آفريدگار خويش بودن ! اما ... آسان نيست

 

کوير
علي شريعتي

 

ـ روزگار سپري شده مردم سالخورده.اثر محمود دولت آبادي. تنها هديه روز تولدم بود که بهترين و صميمي ترين دوستم بهار بهم داد. هديه اي که خيلي برام پر ارزش بود. جز بهار کس ديگري بهم هديه نداد. خانواده فقط تبريک گفتن. همين تبريک براي من يک دنيا اميد بود و زندگي. بهار که سخت خجالتم داد چون من براي روز تولدش فرصت نکردم هديه بگيرم اما اون هديه گرون قيمتي برام خريد.
3 آبان متولد شدم. سه شنبه پيش
ـ دنيا پر از تناقضه.پر از تضاد.اين اون چيزيه که من تا اين سن فهميدم و اينکه ما در بين اين تناقضات و تضادها بايد که سعي کنيم پاک باشيم.پاک بمانيم تا پاک بميريم ديگر اينکه سعي کنيم اصلا و اصلا عصباني نشيم اخلاق رذيله اي که من زياد باهاش درگيرم البته به قول روانشناس خونه يه دو ساليه که اين اخلاق رذيله خيلي خيلي در من کم شده و فقط گه گاهي به سراغم مياد.خدا را شکر.حال من اکنون حال نوشته ي بالاست

صلح اضدادست جمع اين جهان
جنگ اضدادست عمر جاودان

ـ پروپوزالم به خاطر پر بودن استاد مشاوره برگشت خورد.حالا دوباره برو و این و اون و ببین و .......        هنوز پایان نامه ننوشته خسته ام.

ـ این روزا این شعر و با خودم زمزمه می کنم:

داغ بلندان طلب ای هوشمند                                                                                                تا شوی از داغ بلندان بلند

نظامی.

ـ هوای اینجا بی نظیره. فصل پاییز بهترین فصل خداست.عاشق این فصلم. سر کلاس مکالمه عربی استاد ازمون خواست که به عربی بگیم چه فصلی و دوست داریم و چرا؟حالا فرصت شد یه بار متن عربیم و می ذارم اینجا.

 

+ تاريخ یکشنبه 8 آبان1390ساعت 2:0 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

ـ ديگه داشتم ديوونه مي شدم. داشتم از فشار بغض و گريه خفه مي شدم. ديگه طاقت غم و غصه رو نداشتم. طاقت حس وحشتناک مرگ و لحظه شماري واسه نفس کشيدن و بودن و نبودن و آيا و اما و اگر و ... از نگاه هاي نگران مامان نسبت به من و حس مادرانش و چرا ها و اماهاي تو ذهنش اعصابم خورد مي شد. دلم واسه مامان آتيش مي گرفت دوست نداشتم غصه بخوره. آخر تموم اين حادثه ها دل و زدم به دريا و موبايل و برداشتم و فايل ايجاد پيام و باز کردم و نوشتم: سلام بهار خوبي؟ ديگه دارم ديوونه مي شم تو بگو اشتباه کردم يا نه. احتمال جواب دادنش برام 30 به 100 بود اما اون خوب تر و مهربون تر از اوني بود که من فکر مي کردم آخر حرفامون با هم قرار گذاشتيم که شنبه 9 مهر بريم دانشگاه قبليمون و به ياد روزهاي دوران خوش ليسانس سيب زميني زاپاتا سفارش بديم و توي آلاچيق هاي بلوار پاکنژاد بشينيم و از روزهاي گذشته يادي کنيم. از اتفاقاتي که تو اين 2 سال نبودمون با هم برامون پيش اومده بود. معجزه در حال ظهور بود و من نمي دانستم. بعد از ديدار با بهار کم کم اون حس کشنده از وجودم دور شد. کم کم داشتم برمي گشتم به زندگي چيزي مثل تولد دوباره.
بهار جان دوستت دارم


ـ سلام برار خواهيم بشيم رشت
اين لهجه ي زيباي دوست 20 ساله ي رشتيمونه که راهنماي سفر ما به رشت بود. بالاخره روانشناس خونه هم دانشگاه قبول شد. رشته ي مورد علاقش روانشناسي باليني. دقيقه ي 90 باخبر شد اونم ازطريق پيامک. تصميم گرفته بود اگر قبول نشد بره مالزي يا لبنان واسه همينم کلي کلاس زبان و مکالمه ي عربي نوشته بود. مامان زياد راضي نبود که بره واسه همينم خدا به دل مامان نگاهی  کرد و روانشناس خونه همين رشت خودمون قبول شد و حالا فقط روزاي يکشنبه ميره رشت و مياد. بعد از ثبت نام دانشگاه يه سري هم به پاريس رشت زديم. دوستمون تو لشت نشا به دنيا اومده. ميگه اينجا پاريس رشته. خدايشم بي نظير بود. طبيعت بکر و دست نخورده ي روستا عالي بود ديوار خونه ها پرچين بود. صبح زود مي تونستي شبنم و که روي گلها و برگ درختها نشسته و ببيني جاي همتون خالي بود.

ـ حالم از سن خودم به هم مي خوره. هميشه بايد يه جايي حال من و بگيره و سخت بره رو اعصابم. اين اختلاف سن و ظاهر آخرشم من و ديوونه مي کنه. اون از پارسال که به خاطر سنم نتونستم جزو خبرنگارهاي 20:30 بشم اونم از امسال که باز به خاطر سنم نتونستم تو کلاسهاي آقاي شهاب مرادي شرکت کنم. خانوم مسؤل ثبت نام مي گفت اصلا به ظاهرتون نمي خوره که اين سني باشيد. پيش خودم گفتم: اي بابا دست رو دلم نذار که خونه. از مشکل ثبت نام بگير تا امر مقدس ازدواج هميشه ي خدا من در حال حرص خوردنم شما ديگه ياد آور اين معضل کشنده نباش. من که راضيم به رضاي حق و تقدير رقم خوردم.


ـ دل و زدم به دريا و رفتم موهام و کوتاه کوتاه کردم. مامان اولش مي گفت:آخه دختر تو ... گفتم: بي خيال مامان اين حرفا ديگه از من گذشت. بابا هم کمي ناراحت شد.گفت:چرا موهات و اینقدر کوتاه کردیی.آخه موهاي لخت و بلند و خيلي دوست داره. اما من ديگه خسته شده بودم. دلم يه تغيير حسابي مي خواست.


ـ همه کار مي کنم جز پايان نامه نوشتن. ارادم ضعيف شده. بايد يه فکري به حال اين اراده ي ضعيف شده بکنم. بايد دوباره بشم الهام. بايد يه کار خوبم گير بيارم تا کمک حال پدرم باشم گناه نکرده که ماهي 2 ميليون پول دانشگاه ما 3 تا بچه و بده. يه وقتهايي که به شوخي غر مي زنه. ما هم در جوابش به شوخي مي گيم: مي خواستي اون روزي که شاد و شنگول دسته گل گرفتي دستت رفتي خواستگاري به فکر الانت بودي. اون موقع که راهت ندادن و مجبور شدي از ديوار بري بالا 

 

ـ زنده ام. نفس مي کشم. حضور دارم. سالمم. خانواده ي خوب دارم. دوست خوب دارم. اينها تمامي نعمتهايي که خداوند به من داده پس:
الهي تا بی نهایت شکرت

 

 

 


  

+ تاريخ پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:34 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

خیلی وقته نیومدم و  ننوشتم. دلمم واسه عکس وبلاگم تنگ شده بود دل به دریا زندن و رها شدن از هر آنچه که هست. من هستم نگران نباشید(حالا انگاری کسی هست که نگران من باشه؟؟!!) اتفاقات خاصی تو زندگیم نمی یوفته که بخوام اینجا بنویسم. مگر ماجراهایی کی در طی بیرون رفتن از خونه باهاشون مواجه می شم. مثلا چندی پیش با روانشناس خونه رفتیم شب شعر طنز شکر خند. برای رسیدن به مقصد سوار ون شدیم جلوی ما 2 تا پسر 19-20 ساله بودن. خانومی با 2 تا دختراش هنگام سوار شدن از یکی از این مثلا آقایون خواست که اگر میشه جلو بنشین تا اونا 3 تایی با هم باشن. نکته ی بحث برانگیز سر این جابجایی نبود بلکه سر نحوه ی جابجایی این باصطلاح آقایون بود. یکی از اونا موقع جابجایی کاملا شلوار لیش از تنش افتاد. من همینجوری ماتم برده بود و با دقت نگاه کردم ببینم عکس العمل این مثلا آقا برای این اتفاقی که براش افتاد چیه دیدم اصلا انگار نه انگار خجالت که نکشید هیچ تازه دوستش بهش نهیب زد که خودت و جمع کن اونم با خنده ای وقیحانه شلور و تا لبه ی کمرش کشید بالا. زن برگشت و یه نگاهی به ما کرد و سری از روی تاسف برای این گونه باصطلاح مردا تکون داد. من و روانشناس خونه به هم نگاه کردیم و با نگاهمون از هم پرسیدیم این حادثه  یعنی چی؟؟؟!! شاید یعنی روشنفکری. وقتی کشیدن سیگار و ببخشید بی پردگی و .... واسه خانومهای جامعه شده روشنفکری خوب شاید چنین چیزی هم واسه آقایون جامعه نشونه ی روشنفکریه !!!!!!. هروقت به اینجور مسایل تو جامعه برخورد می کنم یاد این گفته ی شریعتی می افتم که میگه:
روشنفکران کسانی اند که فطرت را از دست داده اند بی آنکه بتوانند شعور را جانشین آن کنند.

چندی پیش سوار مترو شدم برم کتابخونه ملی واسه کارای پایان نامه ای که هنوز رو هواست تو مترو با دو تا دختر خانومی برخورد کردم که کر و لال بودن. اینقدر محو نوع صحبت و ریتم حرکات دستشون موقع حرف زدن با هم شده بودم که 2 تا ایستگاه از مقصد و رد کردم و مجبور شدم برگردم. بیشتریا نگاهشون می کردن اما اونا هیچ توجهی به نگاه اطرافیان و عکس العملشون نداشتن. شاید نگاه ها براشون مهم نبود یا خیلی عادی شده بود. خدا رو شکر کردم به خاطر نعمتی که من دارم و اونها محروم از داشتنش هستن.
الهی به تمام داده ها و نداده هایت شکر.

دیشب خوابش و دیدم. خواب دیدم من و خواهر و مامانمم رفتیم خونشون. خونشون خیلی ریخته پاشیده بود. دلم می خواست بهش بگم تو چه جوری تو این شرایط زندگی می کنی و درس می خونی؟! ترسیدم بگه غر نزن. واسه همین خودم مشغول شدم به کار کردن. اینقدر تو خواب ظرف شستم هلاک شدم هر چی جمع می کردی بازم بود. فرض کن پوست میوه هایی که خورده بودن ما بین سطح شیشه ای میز عسلی و چوبش مونده بود. بیدار که شدم یاد روزی افتادم که رفته بودم خونش و از روی دوستی و صمیمیت تو تمیز کردن خونه کمکش کردم. حال و اتاق خوابش و که جارو زدم جارو پر شد بهش گفتم: پاکت جاروت پر شده یه پاکت نو بده بندازم گفت: نمی دونم چه جوری باید پاکش و عوض کرد و من ماتم برد که چطور نمی دونه. چه روزای خوبی بود اون روزا یادش بخیر. دوستی و و صداقت و ... که گذر زمان محوشون کرد.

تقریبا  هر روز 1 سی دی از فیلم مدار صفر درجه رو می بینم بعضی وقتا هم طاقت نمیارم و 2 تا سی دی و با هم می بینم. این فیلم بی نظیره. فیلم نامه .دیالوگها. نوع بازی بازیگراش همه و همه عالین. صحنه هاش که غم انگیز میشه اشک منم جاری میشه. البته اگر وقتی کسی در حین تماشای فیلم همراهم نباشه. سال 85 (یادش بخیر اون روزای خوب. دانشجوی لیسانس و ...) خیلی فیلم و دقیق به طوری که الان نگاه می کنم نگاه نمی کردم. الان به موضوع فیلم و دیاگوگهایی که گفته میشه خیلی دقت می کنم. خیلی پر محتواست. بار معنایی کلمات بی نظیرند. بعضی از دیاگوگها رو می نویسم و البته بعضی از شعر ها و متنهای زیبایی که گفته میشه. مثلا تو یکی از صحنه هاش حبیب در جواب سارا که میگه شاید دیگه همدیگرو نببینیم میگه:
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده                                                                     شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه که در بهار بوییدیم                                                        پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز.

یا در جای دیگه از فیلم حبیب خطاب به افسر آلمانی که وسط کنفراس حبیب و سارا وارد کلاس شده و شروع کرده به بازجویی دانشجوها میگه:
چونان که آغاز کرده ای، همیشه بر همان خواهی بود.
الدرلین.شاعر آلمانی

و در جای دیگه از فیلم که الان دقیق خاطرم نیست اینجوری میگه که:
اگر خداوند نباشد همه چیز مجاز است.
داستایوسکی.

.با نگاه فیلم به این درک  می رسم که دنیا سخت بیرحم و فانیست و یاد این شعر می افتم که میگه:
جنگ اضداد است صلح این جهان
صلح اضداد است عمر جاوندان

 

در این ماه پر برکت و رحمت الهی مرا  از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.
سخت محتاج دعای یکدیگریم. پس دعا کنیم که لحظه ای از یاد خدا غافل نشویم. عاقبت به خیر شویم.


الهی ما را آن ده که آن به.
 

+ تاريخ پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 6:11 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

شنبه آخرین امتحان فوق و دادیم و خلاص. چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که واسه کارشناسی ارشد ثبت نام کردم. عمرها و زمانها چه زود می گذرند. با بچه ها کلی عکس گرفتیم واسه یادگار بودن. یادگار دوران جوانی. آقای طالبان پور وقتی کنار یا پشت سر هر کی که می ایستاد یه شاخ واسش می ذاشت. خودش برامون تعریف می کرد که خیلی اخلاقش نسبت به دوران لیسانس خوب شده اون موقع خیلی بد بچه های دانشگاهشون و دست می انداخته در حین اینکه بچه عکس می انداختن منم رفتم دفتر مدیر گروه بیشعورمون که ببینم 10 صفحه ای باید بنویسم تا آقا موضوع انتخابیمون و قبول کنه و من 10 روز بود که طبق دستور خودشون از زیر در انداخته بودم تو اتاقش مطالعه فرمودن یا خیر . می گن آدمها امواج مثبت و منفی شون و به هم منتقل می کنن پر بی راه نگفتن وقتی مبینمش دلم می خواد خفش کنم. اینقدر که ازش بدم می یاد دلم می خواد هر چه زودتر حرفم و بزنم تا کمتر ریختش و ببینم. خلاصه گفتم استاد 10 صفحه ی من و خوندین یا خیر گفت بذار اونجا می خونم چند روز دیگه زنگ برن بهت بگم. انگار که حرف من و متوجه نشد دوباره بهش گفتم با داد و بی داد دوباره حرفش و تکرار کرد من که دیگه کفرم بالا اومده بود با رنجیدگی خاطر در حالی که می اومدم بیرون گفتم استاد خیلی بد با من صحبت می کنین با داد و بیاد گفت نرو بیا کارت دارم آخه هر چی بهت می گم نمی فهمی گفتم منظورتون اینکه خنگم دیگه گفت آره دیگه هر حرفی و که صد بار نمی زنن تو دلم گفتم وظیفته که بزنی همینجوری نگاش کردم و گفتم دستتون درد نکنه از اتاق اومدم بیرون بچه ها که در حال عکس گرفتن بودن چندتاشون متوجه من شدن و گفتن چی شد با این دادبه چه گیری داده به تو گفتم هیچی مردیکه بیشعور فکر کرده ارث باباش و از من می خواد. چه کار کنم چشم بدش من و گرفته همه پروپوزالشون و دان و رسید شورا اون وقت این آقا هر روز با من سر ناسازگاری داره. دوستم گفت که استاد راهنمات چی میگه گفتم چی اون استاد راهنما اولی که حریف این نشد و کشید کنار منم مجبور شدم موضوع و عوض کنم و با یه استاد دیگه پایان نامه بردارم. این استادم 10 صفحه ی من تایید کرده و گفته خوبه باز این بیشعور واسه من بامبول در میاره. دیگه به خدا از دستش خسته شدم. حیف که کارم گیرشه وگرنه ..... بچه گفتن ولش کن الهام تو کوتاه بیا. یه دفعه یکی از پسرا اومد بهم گفت دادبه باهات کار داره  تو رو خدا به خاطر من اگر چیزی بهت گفت تو هیچی نگو خندم گرفت چقدرمهربون بود مثل برادرهایی که نگران خواهرشونن  سفارش می کرد خودشم همراهم اومد تو اتاق رفتم تو دفتر دیدم برگه های من دستشه تا من و دید گفت اگر به تریش قبات بر نمی خوره گفتم خواهش می کنم استاد بفرمایید شروع کرد به توضیح دادن که منابعت باید بیشتر باشه و اینجا رو اینجوری بنویس و .... از حرفاش فهمیدم که باید واسه آقا یه فصل پایان نامه ای که هنوز موضوعش تصویب نشده رو بنویسم تا راضی بشن. بعد دستورات و فرمایشات آقا اومدم بیرون آقای تقی پورم چند دقیقه بعد اومد بیرون بهش گفتم قبل از اینکه من و صدا بزنه چیزی به شما گفت گفت به خدا قسم نه ولی شما خیلی این آدم و اخلاقش و جدی نگیر اگر بخوای اعصاب خودت و اینجوری خورد کنی کم میاری خلاصه کلی ایستادم تا سر استاد راهنمام خلوت بشه تا خرده فرمایشات آقا رو بهشون بگم و بدونم که چکار باید بکنم .آخه گفته بود اگر آقای دادبه موافقت نکردن من کمکت می کنم. وقتی دستورات نوشته شده ی دادبه و دید یه ابرو انداخت بالا و گفت بذار اینها رو ببرم خونه سر فرصت بخونم ببینم چی گفتن دیشب به استاد زنگ زدم فهمیدم که حدس خودم درست بوده و باید در حد یه فصل پایان نامه براش بنویم گفتم آخه استاد اینجوری که نمی شه که من می شناسم بچه هایی که حتی این 10 صفحه رو هم ننوشتن و پروپوزال و پر کردن فرستادن شورا گفت نی دونم اما چاره ای یست شما برو بنویس.
آدم چقدر می تونه بیشعور باشه. من که افسره بودم افسرده ترم شدم. بعید می دونم تو این جامعه ی هزار و یک رنگ که با سوادهایی امثال دادبه  دور از جون خیلی ها بیشعوردام بیارم.
خدایا کمکم کن

 

 هیچ وقت فکر نمی کرد که تو دوران فوق و موقع فارق التحصیل شدن یه همچین حس و هوایی داشته باشم فکر می کرد خیلی شاد باشم خیلی پخته تر از پیش و صبورتر اما زهی خیال باطل.چیزی که فهمیدم اینکه دنیا و زندگی واقعی خیلی خیلی فراتر از درس و سواد و مدرکه.
 

+ تاريخ پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 5:23 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

دنبال واژه نباش، کلمات فریبمان می دهند.وقتی اولین حرف کلاه سرش می رود فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند.
منتظر باش اما معل نشو. تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش. صریح باش اما گستاخ نباش. بگو آره اما نگو نه ولی نگو ابدآ.این همه یعنی همه چی باش و هیچی نباش
از داوند چیزی برایت می خواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد.

دکتر علی شریعتی

 

 

امشب شب لیلة الرغاب هست. شب آرزوها. معلوم نیست سال دیگه  تو این شب عزیز کجا باشیم و در چه حال باشیم و یا اصلا باشیم یا خیر
الهی به حرمت این شب بزرگ و عزیز آرزوی همه ی آرزو مندان را برآورده کن و  در دو دنیا خیر و سعادت نصیب ما بگردان و آنی و کمتر آنی ما را به خودمان وا مگذار.
الهی آمین

 


امشب برای همه ی شما دوستان وبلاگی می کنم .البته اگر لایق باشم. برای همه اونهایی که هستن و همه اونهایی که دیگر نیستن .الهی هر جا و در هر موقعیتی که هستین شاد باشید و موفق و هر آرزویی که دارید برآورده بشه.
الهی آمین.

 

 

پی نوشت:
_ خیلی وقته فیلم مدار صفر درجه و گرفتم که ببینم اما هنوز نتونستم. انشا الله رفت واسه آخرای تیر

_  سریال قصه های جزیره رو دوتایی با روانشناس خونه دنبال می کنیم به یاد روزهای رفته. روزهای خوب گذشته.

+ تاريخ پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 7:57 بعد از ظهر نويسنده الهام |

 

۱. حوالی نفسهای من چیزی در رفت و آمد است. چیزی شبیه بودن و نبودن،شبیه زیستن و ....
"رهایم کن ای شد آمد تردید"، ای مرگـــــــــــــــــ

"بیقرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم."

 

۲. می گویند سه چیز با ارزشترینها هستن: عشق. اعتماد به نفس. دوست.
هرگز سومی را احساس نکردم. نبود آنکه بفهمد دغدغه ی فکری من چیست؟! نبود آنکه بداند مهمترین دلیل بودن و خواستنش برای من چیزی نیست جز ادب و احترام و از همه مهمتر صداقـــــــــــــــــــت. آنانکه دم از دوستی با تو میزنند چه زود فراموش می کنند باور و احساس ترا و هر آنچه را که لایق خودشان هست را نثار تو می کنن و وقتی تو شاکیشان می شوی می گویند: بداخلاق. عصبانی و ....


"معنا شو ای شرافت آدمی"

 

 "خسته ام از جابجایی معانی مردم"

 

 

 

 پی نوشت:
ـ متنهای داخل گیومه ازکتاب نامه ها دست نوشته ی علی صالحی
ـ از من می خواهی که دوباره باشم که دوباره دوست شویم با هم درست مثل دوران لیسانس صمیمی و گرم اما عزیز بدان که من با 5 سال پیشم خیلی خیلی فرق کردم. اصلا نیستم که باشم که باشم و به درد تو بخورم. .
ـ چرا آدمها فکر می کنن که هر آنچه را که دلشان می خواد می توانند به تو بگویند و تو وقتی از سر احترام و یا برای اینکه روی طرف باز نشود جوابش را نمی دهی باز به رفتار ابلهانه شان ادامه میدهند. این همه سواد این همه به قول خودشان شعور کجاست؟؟؟!! هیچ وقت از دوست شانس نیاوردم شایدم به قول روانشناس خونه زیادی  مراعات شون و می کنی. نمی دانم؟؟؟؟
ـ این روزها همش این شعر و فی البداهه با خودم زمزمه می کنم:

طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت
بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

ـ اگر دیر می نویسم واسه اینک سرم بدجور شلوغه، عذر تقصیر.
ـ منظور من از دوست در این متن دوست همجنس خودمه. 

سخت محتاج دعای شما ام.

 

+ تاريخ چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 3:29 بعد از ظهر نويسنده الهام |